2,900 تومان

موجود

بررسی تطبیقی دو شخصیت اشیل و اسفندیار

مقدمه:

ادبیات تطبیقی  به تاثیر گذاری و تاثیر  پذیری دو یا چند اثر ادبی و یافتن وجوه مشترک، در آثار ادبی كه به قلمروهای ملی ادبی متفاوت تعلق دارند، می پردازد و همانند یهای که در  شخصیت های آثار ادبی جهان است را تحلیل می کند. این تطبیق­ها معمولا در بستر دو زبان صورت می­گیرد اما متغیرهای دیگری همچون زمان و زمینه­های فرهنگی و اجتماعی خلق آثار، تفاوت در شیوه­های زیستی و جغرافیای فرهنگی را نیز در برمی­گیرد. در پژوهش­های تطبیقی روایت­شناختی، وجوه مشابه و متفاوت درونمایه­های آثار، شیوه­ها و عناصر روایتگری بررسی می­شود. در این مقاله سعی شده است که دو شخصیت، بزرگ جهان حماسه که در دو قلمرو متفاوت و در دو فرهنگ متمایز زیست کرده اند را مورد خوانش تطبیقی قرار داده ، یکی اسفندیار شاهنامه و دیگری آشیل ایلیاد می باشد. این دو شخصیت حماسی، با وجود اینکه به دو قلمرو متفاوت از جهان تعلق دارند، اما در حماسه های خالقان خویش عملکردها و سرنوشت های یکسانی دارند که در این مقاله به پرداخت وجود این این همسانی ها و علت آن اشاره می شود. سعی بر آن است که علت این تاثیر پذیریها را در زمینه فرهنگی و اجتماع نشان داده، وباز گو کننده این مطلب باشد که این تاثیرات بینافرهنگی چگونه ایجاد شده است. و چه عواملی تاثیر گذار بوده اند.

چکیده:

در این مقاله به بررسی تطبیقی دو شخصیت، بزرگ جهان حماسه، آشیل هومر و اسفندیار فردوسی پرداخته شده است. در بررسی تطبیقی در ادبیات وجود تم مشترک از الزامات می باشد. تم مشترک  و اصلی در هر دو او اثر، رویین تنی و اجتناب ناپذیر بودن مرگ است. علاوه بر مضمون مشترکی که گفته شد، عواملی مشترک دیگر  در این دو شخصیت دیده می شود، نحوه عملکرد دو شخصت، رفتار، جنبه نیمه خدایی، همراهانی که تا لحظه مرگ آنان را ترک نمی کنند، باعث شده تا در تاریخ، و در فرهنگ دو منطقه دقیق شده، و نحوه تاثیر گذاری و تاثیر پذیری آن را مورد مطالعه، قرار دادیم. در ساخت و پرداخت، هر دو حماسه، قرینه سازی شگفتی به کار رفته است. و در دو حماسه دو نیروی سیال وبند گسل از دو جانب ناگزیر به هم می رسند.  در حماسه فردوسی، در جانبی رستم و در جانبی اسفندیار است و در حماسه هومر در جانبی آشیل و در جانب دیگر پاریس می باشد. آشیل و اسفندیار رویین تن و رستم و پاریس آگاه از رازی مرگبار. هر دو حماسه برخوردار از موهبتی بیرون از دسترس بشر. داستان رستم و اسفندیار می تواند بین سیصد سال پ.م تا اوایل میلاد مسیح یعنی در عصر حکومت یونانی بلخ و کوشانیان نوشته شده باشد. اگر چنین باشد و اگر به یاری این مقایسه روشن، وجود یونانی ها را در شرق ایران-که قطعی است و واقعا یک حقیقت تاریخی است بپذیرم، به این نتیجه می رسد که مضمون روایات تراژیک یونانی در شرق ایران هم کهن است.

کلمات کلیدی:

اسفندیار، اشیل، رویین تنی، حماسه

ورود یونانیان به ایران:

ایران سرزمینی است که در چهار راه عظیم فرهنگی قرار گرفته است. از قدیم، از پیش از تاریخ، انواع اقوام از شمال و جنوب و شرق و غرب وارد نجد ایران شده، خارج شده یا ماندگار شده اند، و فرهنگی که در ایران ضمن چندین هزار سال شکل گرفته، مرهون ترکیب این اقوام است. اگر به تاریخ ایران توجه کنیم نخستین دولت عظیمی که در ایران به وجود آمد، متعلق به 2500 سال پیش از مسیح است. یعنی هنگامی که هخامنشی ها در ایران به قدرت رسیدند. بیش از 2000 هزار سال از تاریخ تمدن سرزمین ایران می گذرد. ما بیهود گمان می کنیم که تاریخ ما با هخامنشیان و مادها شروع می شود. ما 2000 هزار سال پیش از هخامنشیان دولت عیلام را داریم که در بخش عظیمی از ایران پراکنده است، به هر حال،آریایی ها به این سرزمین وارد شدند و بعد اقوام بسیار دیگری. این تنوع قومیت که در این سرزمین وجود دارد. به ما یک فرهنگ تلفیقی می دهد. قابل اثبات است که اساطیر قبل از اسلام تلفیقی است از روایات خدایان هند و ایرانی و خدایان آسیای غربی، و حتی از نظر نژادی نیز ما ترکیبی تلفیقی داریم. بعد از شکست هخامنشی ها، یونانی ها به سراسر نجد ایران وارد می شوند. مدارک باستان شناسی و تاریخی فراوانی دال بر آمدن یونانی ها با اسکندر به ایران و دوام آنها در شرق ایران در حدود سیصد سال است. که سکه ها یشان، شهرهایشان و آثار هنری شان در شرق ایران موجود است. و در دره سند و جنوب افغانستان تا حدود میلاد مسیح، یونانیان باقی ماندند. بنابراین، در پی این تداوم سیصد ساله و نظامی یونان در شرق ایران، باید تلفیقی فرهنگی نیز در شرق ایران دیده شود، و دیده می شود، به هر حال مسلم است که فرهنگ یونانی در شرق ایران تاثیرات جا افتاده فرهنگی می گذارد. بنابراین می توانیم باور کنیم که در شرق ایران، علاوه بر تلفیق کهنی که بین فرهنگ قومی پیش از آریایی و آریایی ها به وجود آمده بود، تلفیق فرهنگی جدیدی نیز در دوره حکام یونانی بلخ که حدود سیصد سال به تناوب و در محل های مختلف در این منطقه به وجود می آید. مردم شرق پاره ای از مظاهر فرهنگ یونانی را که با آداب ایشان مغایرت نداشت، پذیرفتند. ما حتی بیشتر منابعی که درباره اشکانیان در اختیار داریم متعلق به مورخان و نویسندگان یونانی و رومی عهد باستان است. و علت این امر نزدیکی مورخان و نویسندگان به سبب روابطی که دولت سلوکی و سپس دولت روم با اشکانیان داشتند.

 دکتر بهار در  کتاب از اسطوره تا تاریخ به تاثیر گذاری فرهنگی یونانی در شرق ایران  اشاره کرده و این تاثیر گذاری  رانه تنها بر هنرهای تجسمی و بر ساختارهای اجتماعی بلکه بر ادبیات ما و بر داستان های حماسی ما  نیز می داند. دکتر بهار به نمونه ای از این تاثیر گذاری در کتاب خویش اشاره کرده است. دکتر بهار می گوید: در داستان ایلیاد شاهکار حماسی یونان، آگاممنون پادشاهی است خودخواه و چون زن برادرش را اهالی تروا دزدیده اند، ارتش یونانی را جمع می کند و به جنگ تروا می رود. تروا جز اتحادیه یونان نیست. و سرزمینی کوچکی است در همسایگی یونان. به خاطر داریم سیستان سرزمین ایرانی کوچکی است در جوار شاهنشاهی عظیم ایران. شخصیت آگاممنون در کتاب ایلیاد دقیقا با شخصیت گشتاسب برابر است. پهلوان یونان اخلیوس(آشیل) است. او پهلوانی است جوان، رویین تن، سخت عصبی و سخت خودخواه، و سخت معصوم که درست شخصیت اسفندیار را به خاطر می آورد. او رویین تن است. پهلوان بزرگ مملکت است. سخت خودخواه و عظمت طلب است. می خواهد به پادشاهی برسد، و عصبی و تند خو است. اما اصول اخلاقی حاکم بر جامعه از جمله اطاعت پدر، را می پذیرد. رستم در داستان ها با هکتور تروایی قابل مقایسه است. هکتور، پهلوان تروا، مرد ملایمی است، پهلوان بزرگی است که گرم و سرد روزگار را چشیده است. دلش نمی خواهد چنین جنگی شروع شود، ولی بر او تحمیل می شود. رستم دقیقا پهلوان سرد و گرم چشیده است، متعلق به سرزمین کوچک سیستان است، به نبرد با ایران مجبور می شود، حاضر است بدون این که دست وپایش را ببندد، برود ولی می گویند باید دست و پایت را ببندی و بروی پیش شاه و او نمی تواند این را بپذیرد و مجبور به جنگ می شود. زال با پاریس قابل مقایسه است. پاریس جوانی است که در کودکی طرد شده است، جوان شومی است که گفته اند وجود پاریس سبب نابودی تروا می شود. یک خرس او را بزرگ می کند. وقتی بزرگ می شود با خدایان مربوط است، قادر است اقدامات فوق طبیعی انجام بدهد، همسر برادر آگاممنون را دزدیده و آورد است.باعث جنگ هم او شده است . در مقابل، زال در کودکی شوم شمرده می شود، طرد می شود، سیمرغ او را بزرگ می کند، و با سیمرغ قادر به اقدامات فوق طبیعی است. همان کمکی که خدایان به پاریس می کنند وتیری به او می دهند و تیر را رهبری می کنند به پشت پای اخلیوس، در اینجا سیمرغ می کند، و در واقع تیر را می سازد و هدایت می کند و به چشم اسفندیار. داستان رستم و اسفندیار می تواند بین سیصد سال پ.م تا اوایل میلاد مسیح یعنی در عصر حکومت یونانی بلخ و کوشانیان نوشته شده باشد. اگر چنین باشد و اگر به یاری این مقایسه روشن، وجود یونانی ها را در شرق ایران-که قطعی است و واقعا یک حقیقت تاریخی است بپذیرم، به این نتیجه می رسد که مضمون روایات تراژیک یونانی در شرق ایران هم کهن است. این تلفیق فرهنگی است. ولی ایرانی که روحا آن دو پدیده متضاد معصوم و نامعصوم را دوست دارد، دنبال این ساخت نمی رود. مضمون روایات تراژیک یونانی به کمک فرهنگی بلخی به شرق ایران وارد می شود، ولی در ذوق ما اثری جاوید نمی گذارد که ادامه پیدا کند و گسترش یابد. بنابراین، ما در ادبیات پیش و بعد از اسلام فقط سه روایت با مضمون تراژیک می بینیم که اصل یونانی دارد، ولی فراموش نکنیم که این فردوسی است که با زبان شگفت آور خود توانسته است اصالت این سه روایت را حفظ کند.

تاثیر حکومت کوشان ها بر حماسه های شرق آسیا:

مطلبی را که در اینجا مطرح می کنم درباره نقش دولت کوشان است در شکل گرفتن شاهنامه؛ بنابراین آنچه که از تمدن هندو ایرانی در دست داریم-از وداها و اوستا- باید معتقد شویم که اساطیر و حماسه ها ی ایرانی عمر بسیار زیادی داشته اند، و از همین شکل که در دوره اسلامی به دست ما رسیده یا فردوسی آنها را در شاهنامه آورده است نبوده اند. بلکه در آغاز قطعا ساده تر از این و همراه با بسیاری افسانه های دیگر بوده اند، که در طی زمان بسیاری از آنها از یاد رفته و بر محتوا و کیفیت بسیاری از آنها اضافه شده  و پیوسته حرکتی از سوی اساطیر به حماسه ها وجود داشته است. در این میان، دو خاندان اصلی حماسه های ما یعنی پیشدادیان و کیانیان نمونه های درخشان این قدمت و تحول اساطیر هند و ایرانی به حماسه های ایرانی به شمار می آیند، بنابر آنچه از وداها که واقعا بهترین مدرک برای مطالعه تاریخ فرهنگ ایران است، برمی آید شاهان پیشدادی و کیانی در دوره تمدن هند و ایرانی از جمله خدایان بوده اند. جمشید ایرانی ما با نان یمه، در وداها از جمله خدایان است که پدر روحانی انسان و گناهکار نخستین است. هرچند در اساطیر ودایی گناه جمشید دادن آتش به انسان نیست، ولی گناهکار بودن پرومته در اساطیر یونان با گناهکار بودن جمشید در اساطیر هند و ایرانی همانگ است. به هر حال جمشید در اساطیر ودایی خدایی است که بر زمین می آید و نسل انسان را به وجود می آورد، در حالی که در ایران او دیگر خدا نیست و تنها شاهی بزرگ به شمار می آید. ضحاک در اوستا یک اژدهای سه سر و شش چشم و در پی تحولی ایرانی، در شاهنامه پادشاهی بیگانه شده است. در وداها هم با همین شخصیت اوستایی روبه رو می شویم، ولی نه بام اسم ضحاک بلکه با نام ویشوریه؛ پدرش ایزد است ولی خود او صورت اژدها دارد و تریته آپیته از خدایان پهلوان، که شخصیتش درست برابر فریدون شاه است، این ویشوروپه را می کشد. شاهان پیشدادی و کیانی، تا کیخسرو، عمدتا خدایان مرحله قبلی تمدن هند و ایرانی و سیاوش و کیخسرو خدایان بومی غرب آسیا در اعصار بسیار کهن بوده اند. خانوم مزدا پور می فرماید: سیاوش و کیخسرو در واقع انعکاس اسطوره یکی از ایزدان آسیای غربی است. ایزدی که شهید می شود و دوباره باز می گردد. ولی بقیه شاهان پیشدادی و کیانی، جز سیاوش و کیخسرو به احتمال زیاد، ایزدان هند و ایرانی اند که در ایران از مقام ایزدی سقوط می کنند و به مقام سلطنت می رسند. ولی در اوستا صحبتی از رستم در میان نیست و پهلوان بزرگ حماسه های موجود اوستایی گرشاسب ادبیات پارسی است. در تمام اوستا از رستم صحبتی نیست؛ از جنگ و او با اسفندیار خبری نیست. اسفندیار در اوستا هست، اما رستم نیست. اما در ادبیات پهلوی، ادبیات زردشتی دوره ساسانی، باز هم رستم به طرز شگفت آوری تقریبا کنار گذاشته شده است. شاید چهار و پنج بار از رستم در متون پهلوی صحبت می شود. دوبار در متون غیر دینی که در اصل به زبان پارتی بوده است یعنی در دو اثر یادگار زیران و درخت آسوریک. در آنها هم اشاره ای مستقیم به داستان های رستم نیست ولی نشان می دهد که در شرق ایران-پارتیان در شرق ایران بودند- رستم وجودی شناخته شده بوده است. در متون دینی زرتشتی در دوره ساسانیان همچنان گرشاسب پهلوان بزرگ است. اوستا و متون پهلوی پر از دلاوری های این مرد شگفت آور و او کسی است که در پایان جهان نقشی عمده بر عهده دارد و به عنوان یکی از جاودانان ضحاک را در پایان جهان از بین می برد. چرا در متون پهلوی به رستم بی توجهی می شود؟ چرا در سراسر فصل تاریخ کتاب بندهش که به احتمال بسیار قوی مختصری از خداینامه ها دوره ساسانی و عمدتا مبتنی بر سنت اوستا است، فقط یکبار از رستم به اختصار صحبت می شود و در دیگر فصل های این کتاب نیز تنها یک بار به خانواده رستم اشاره ای می رود که در سیستان بوده اند، بدون این که اشاره ای خاصی به پهلوانی های رستم کرده باشد. بنابر این، با توجه به این که بندهش در قرن دوم هجری در فارس نوشته شده و این عصری است که در روایات حماسی ایرانی به عنوان عامل مقاومتی در برابر اعراب از گسترش وسیعی بهره مند است. با این همه بندهش همچنان ستایشگر گرشاسب مانده است. رستم بدون هیچ تردیدی شخصیتی است متعلق به عصر بعد از اوستا و متعلق به سیستان،  باید معتقد شویم که شکل گرفتن روایات رستم و زال و تحول آنها در محیطی فارغ از تعصبات زرتشتی، چه اوستایی و چه ساسانی پدید آمده است. البته مدارکی از دوره اسلامی داریم که نشان می دهد در اواخر دوره ساسانی و در اوایل اسلام، رستم را در غرب ایران می شناختند، یعنی افسانه ها و داستان های مربوط به رستم در نجد ایران گسترش عظیم داشته است. ولی در متون زرتشتی این دوره که مرکز قدرت و نفوذ آن در فارس است، از او صحبتی جدی نمی شود. و علت آن باید این باشد که زرتشتی ها در دوره ساسانی همچنان سنت اوستایی را دنبال می کنند. آنها مردمی متدین اند و فقط آنچه منشاء اوستایی دارد، برای زرتشتی های دوره ساسانی مقدس است. بنابراین، رستم در این میان مقدس نیست، چون در اوستا شکل نگرفته است، و گرشاسب مقدس است، چون اصلی اوستایی دارد. از آنجا که دین اوستایی و حماسه های ایرانی، هر دو، در عصر باستان در مشرق ایران شکل گرفته و اشارات حماسی موجود در اوستا انعکاس همان عصر آغازین شکل گرفته و اشارات حماسی موجود در اوستا انعکاس همان عصر آغازین شکل گرفتن حماسه های ایرانی است. باورهای حماسی زرتشتی در همان حد اطلاعات اوستایی متبلور و مقدس می گردد و بعدها که مرکز دینی زرتشتی از بلخ در شرق ایران به پارس در جنوب ایران منتقل می گردد، زرتشتیان ارتباط خود را با تحولات بعدی حماسه سرایی در شرق ایران از دست می دهند و نوشته های پهلوی، زرتشتی عمدتا تنها همان مطالب حماسی را تکرار می کنند که اوستایی ومقدس است و در این وشته های پهلوی مانند نوشته های اوستا از دلیری های رستم نشانی نیست. ما فقط از یک رستم خبر جدی در دوره ساسانی داریم که همان سردار ایرانی است که با اعراب می جنگد. فقط همین رستم را می شناسیم که  که به احتمال زیاد خراسانی و شرقی است. در حماسه سرایی ایران، و نه در حماسه های دینی زرتشتی، این رستم است که سرتاسر شاهنامه را پوشانده است. روایات مربوط به رستم در شاهنامه فقط به یک دوره محدود و نفوذ سکاییان در شرق ایران هم عصر با اشکانیان محدود نشد. در واقع اگر رستم را با عصر زال جمع کنیم از دوره منوچهر پیشدادی تا بهمن کیانی، یعنی از اواسط دوره دوم پیشدادی تا تقریبا پایان دوره کیانی را در بر می گیرد که رستم محور شاهنامه است. محور شاهنامه ای که ما جز او پهلوان عظیم دیگری را نمی شناسیم. نه تنها گرشاسب کنار گذاشته شده است. بلکه از طرف دیگر داراب شاه- پهلوان هم کنار گذاشته شده است. ما داراب نامه های چندی در دست داریم که مهم ترین آنها داراب نامه طرطوسی است که نشان می دهد داراب هم مانند گرشاسب و رستم افسانه های عظیمی در پهلوانی دارد و رستم دیگری است. در واقع، رستم سراسر شانامه را فرا گرفته است او پهلوان شاهنامه است و اگر اسفندیار و سهراب عظیمی هم وجود دارند که با او می جنگند برای این است که با کشته شدنشان به دست رستم عظمت و قدرت او را رستم در شانامه نشان دهند. پهلوانی که بخواهد قبل یا بعد از عصر رستم در شاهنامه به جلوه گری بپردازد، حذف می شود و می دانیم که این داستان ها وجود داشته است. و این محتملا هنر فردوسی است،که مناسب کار خویش آنها را کنار گذاشته است.

باید گفت طبق سنتی که درباره پیشدادیان و کیانیان موجود است، رستم در اصل ایزدی هند و ایرانی است که در حماسه های سکایی و ایرانی به پهلوانی بزرگ تبدیل می شود. زمان روایات موجود درباره زال و رستم متاخر و متعلق به عصر بعد از هخامنشی تا پایان عصر اشکانی است. چون چنان که گفت شد نشانی از آن در اوستا نیست. ولی زمان تحول شخصیت ایزدی به شخصیت پهلوانی رستم باید بسیار کهن و به همان عصر تحول ایزد به شاه و به پهلوان ایرانی بازگردد. یعنی همان زمان که جمشید، ضحاک و فریدون از اساطیر به جهان حماسه وارد می شوند، رستم هم در میان سکایان ایرانی تبار از ایزدی به پهلوانی می رسد. شخصیت رستم دقیقا شبیه به ایندره یا بهرام کهن هندو ایرانی است، که ایزد جنگ است. مختصر این که زایش رستم شبیه به زایش ایندره است. پس رستم قهرمان سکایی کوشانی، ایزدی هندو ایرانی است که در شاخه ایرانی سکایی به صورت پهلوان درآمده است. اما داستان ها و روایات مربوط به رستم از کجا آمده است. شخصیت رستم همان ایندره است. ولی داستان زندگی زال و رستم از کجا آمده است. آیا در فرهنگ منطقه، یعنی از سند تا ماوراء النهر الگویی کهن از این روایات در دست است. می دانیم که در تاریخ، دره سند مهم ترین منطقه فرهنگی هند باستان است. نه تنها وداها، این قدیم ترین اثر هند و ایرانی و هند و اروپایی، در دره سند شکل گرفته و تحول یافته است. بلکه ادیان بعدی هندی نیز در این منطقه رشد کرده اند. به خصوص آیین ویشنو که یکی از مکاتب عظیم دینی هند است و مربوط به شخصیت کریشنا می شود که هنوز هم خدای محبوب هند ها محسوب می شود. جالب است بدانیم که در این منطقه هند، حماسه سرایی از حدود قرن چهارم و پنجم پ.م شروع می شود و داستان مهابهارات، که البته متعلق به دره سند نیست و داستان رامایانه، این حماسه عظیم هندی، کمابیش هم عصراند با زمانی که در شرق ایران، در افغانستان امروزی، حماسه های منعکس در اوستا به وجود می آید. و سپس فرهنگ تلفیقی عظیم ایرانی، هندی، و یونانی شکل می گیرد و داستان ها و روایات حماسی، از جمله روایات زال و رستم و رستم و اسفندیارپدید می آیند و اوج می گیرند. و عجیب نیست در واقع، عصر حماسه سرایی در ایران و هند و یونان نزدیک به هم است و یکی عمدتا در دره سند و دیگری در بخش شرقی ایران، در همسایگی هم قرار دارند، این دوره حماسی در هند، از حدود  450پ.م یعنی اواسط قرن پنجم تا حدود میلا مسیح دوام دارد و ایران حماسه های منعکس در اوستا، از عصر زرتشت(اشاره به جم) تا پایان عصر یشت ها و اساطیر زال و رستم از قرن سوم پ.م رشد می کند که در اواخر آن به دوره ساسانی می رسد.

تحول افسانه ها:

بهار: بگذارید شاهنامه، را که یک اثر دوره اسلامی است، با اساطیری که از دوره اوستایی، داریم مقایسه کنیم. خیلی از شخصیت ها شان  واحد هستند. مثلا ضحاک در شاهنامه که به صورت«اژی دها» در اوستا هم هست. اژی دها که در اوستا عبارت است از یک اژدهای واقعی، یک اژدهای سه سر و شش چشم که غول عظیمی است. از این گونه اژدها ها در اوستا زیاد داریم. مثلا گرشاسپ یک روز صبح تا عصر بر پشت اژدهایی، از دم تا سرش، راه رفته تا عصر رسیده و به سر آن زده و اژدها را کشته است. یا کیومرث در شاهنامه هم هست، در اساطیر پهلوی هم هست. در آنجا کیومرث در واقع شاه نخستین نیست و شکل انسانی ندارد.کیومرث در اساطیر پهلوی یک موجود گرد است که درازا و پهنایش مساود است، و اصلا شکل انسان ندارد. بلکه شکل یک نطفه بزرگ دارد: نماد یک نطفه انسان است. در اوستا و در ادبیات پهلوی مثال های فراوان دیگری از این نوع داریم . این شخصیت در اوستا و اساطیر پهلوی شکلشان به کلی با جهان اسلامی فرق کرده است. در دوره اسلامی، ضحاک که همان اژدی هاکه است، یک پادشاه ستمگر می شود که از شانه هایش بر اثر بوسیدن ابلیس دو مار روییده است. چرا این تحول ایجاد شده؟ علتش این است که اگر می خواستند آن گونه اژدی ها که اوستا را در شاهنامه مطرح بکنند. با جهان فکری اسلامی تطبیق نمی کرد.

آرکه تیپ ها همیشه ثابت است. اساطیر، در تاریخ گذشته ما همیشه سعی داشته اند با تحولات فکری انسان تطبیق بکند. از دوره ساسانی ها، فلسفه و منطق یونانی به ایران وارد می شود و ذهن شکل علمی تری نسبت به گذشته به خودش می گیرد و انسان شرقی دیگر درست آن صورت قدیم فکری خودش را نمی تواند در شرایط فکری جدید حفظ بکند. در دوره اسلامی این پیشرفت علم و دانش بشری باز وسیع تر و وسیع تر می شود. جهان اسلامی خیلی علمی تر از جهان دوره ساسانی است. بنابراین اساطیر خودشان را با شرایط جدیدتر تطبیق می دهند. احیانا صورت شاهنامه ای پیدا می کنند. بنابراین، آرکه تیپ ها ثابت می مانند.

بررسی تطبیقی اشیل و اسفندیار

آشیل و اسفندیارهر دو رویین تن اند. پاشنهء آشیل و چشم اسفندیار هر دو آسیب پذیر است. هر دو پهلوان به واسطهء یک نیروی مافوق طبیعی، کشته می شوند. مطابق ایلیاد هومر، ایزدان این کار را بر عهده دارند و بنابه توصیف شاهنامه، سیمرغ این نقش را ایفا می کند. در هر دو داستان، پهلوان اصلی از یک کشور بزرگ است و بر پهلوان سرزمین کهتر چیره می شود. شهر تروا و سیستان هر دو نابود می شوند و شهروندان نیز به هلاکت می رسند. هر دو جنبه نیمه خدایی دارند، مادر آشیل تتیس الهه دریا است. مادر او تتیس در افسانه های یونانی رب النوع دریا و دختر، نره و دوریس است. زئوس و پوزیدن هر دو خواهان ازدواج با وی شدند. ولی تمیس پیشگویی کرد. پسری که از تتیس به دنیا آید از پدرش بزرگتر و قوی تر است. آن گاه خدایان مصمم شدند که تتیس با انسانی به نام پله پادشاه«فتی» از دواج می کند، آشیل هفتمین پسر است. تتیس جاویدان همیشه می ترسید که پسرانش جاویدان نباشد. از این رو پسران را در آتش می انداخت تا مطهر و جاویدان شوند که همگی می سوزند و می میرند. وقتی نوبت به آشیل می رسد، این بار پله می گوید که اشیل را در آتش نیندازند و با آب مقدس رودخانه ستکیس تطهیر کنند. اما تتیس آشیل را نیز همچون دیگر پسرانش در آتش مقدس می اندازد. پله که سوختن آشیل را می بیند، به سرعت کودک را که از پا در حال سوختن بود  را بر می دارد و آشیل را به کرون الهه ی جراحی می سپارد و کرون استخوان سوخته و آسیب دیده ی آشیل را با استخوان اسب پیوند می زند و سپس نوزاد را در رودخانه مقدس«استیکس» بالا و پایین می برند و تنها قوزک پای آشیل به دلیل در دست تیتس به آب نمی رسد و آسیب پذیر می گردد.

در مجلس گشتاسب که زرتشت پیامبر هم حضور دارد، گشتاسب از زرتشت می خواهد که 4 آ رزویش را برآورده کند: جایگاهش در بهشت امن و جاودانی شود، فرش ایزدی گردد، رویین تنش کند، و علم پیشگویی را بیاموزدش، اما زرتشت می گوید که، تنها یک آرزو می تواند برای خودش داشته باشد که برآورده شود و بقیه درباره ی دوستان و هر آنکه او بخواهد. گشتاسب جایگاه امن و جاویدان در بهشت را برای خود می خواهد و از جام شرابی که زرتشت به او می دهد را سر می کشد و جاودانی می شود. جامی از شیر مقدس را به پشوتن می نوشاند و او را از ناخوشی و مرگ ایمن می گرداند. مشتی از گلهای بهشتی را به جاماسب وزیر می دهد که ببوید و با بوییدن گلها علم پیشگویی و آینده نگری بدو اعطا می گرددو با تطهیر اسفندیار در رودخانه ی مقدس او را رویین تن می کند، که هنگام فرو رفتن در آب، اسفندیار چشمانش را می بندد و چشمانش آسیب پذیر می شود. مسئله رویین تنی تمی قدرتمند و مشترک میان این دوشخصت حماسی است. و اینکه هر دو با وجود فنا ناپذیری، آسیب پذیر هستند. و نقطه ضعف یا هامارتیا موجود در آنها عضوی در بدن است که به سادگی نمی توان به آن پی برد و در هر دو داستان توسط نیرو های فوق طبیعی پی به نقطعه ضعف آنها برده می شود. اسفندیار و آشیل هر دو پهلوانانی هستند که از طرف خدایان حمایت می شوند، هر دو مغرور و سرسخت، هر دو معصوم، دلیل هردو برای جنگ اطاعت از مافوق می باشد. هردو از جانب دوستانشان حمایت و همراهی می شوند. اسفندیار  را پشوتن همراهی می کند و آشیل را پاتروکل که هیچگاه او را ترک نمی کند.

اسب آخیلوس، مرگ صاحبش را پیش‌بینى مى‌کند و شتر پیشاهنگ اسفندیار نیز سر دوراهى دژگنبدان باز مى‌ماند تا اسفندیار را از سرنوشت مرگبارش در زابلستان بیاگاهاند. اما اسفندیار به کشتن شتردستور مى‌دهد و به سوى سرنوشتى که چاره‌ناپذیر است روانه مى‌شود. اسفندیار و آشیل بهترین نمونه آثار حماسی خود هستند. که همه فرصتهای زندگی را دارند، منتها چون در جهت خلاف طبیعت انسان قدم بر می دارند. نفع وجودشان عاید کسانی چون گشتاسب و آگاممنون، می شود. و خود را قربانی می گردانند. یکی از انگیزه های نبرد اشیل با هکتور، کشته شدن دوست او پاتروکلس به دست سرداران ترواست. هر چند آشیل، جوشن خود را به پاتروکلس می دهد، اما او بی توجه به فرمان آشیل پس از کشتن جنگجویان بسیار،” ترواییان را تا حصار شهر دنبال می کند. آپولن وی را از آنجا عقب می راند. اندکی بعد اپولن از وی سلب نیرو می کند و سلاحش را می گیرد، ائوفوربوس بر او زخم می زند و هکتور او را می کشد و جوشن آشیل را از تنش درمی آورد و می پوشد. خبر مرگ پاتروکلس آشیل را غمگین و آشفته می کند. تتیس از دریا بیرون می زند و به او وعده می دهد که سلاح دیگری از هفائیستوس برای او بگیرد. با هکتور رویاروی می شود و او را هلاک می کند.
آنگاه آشیل همچون اسفندیار، خود نیز کشته می شود، اما نه به شکل عادی در نبرد، بلکه با تیری که آپولن هدایت می کند و پاریس می افکند. تیر بر پاشنه رویین نگشته او می نشیند و او فرو می میرد. اسفندیار هم در جنگ با رستم قلبا می داند که جنگ با رستم نیک نمی باشد ولی اسفندیار شاهزاده دین بهی است و فرمانبرداری از پدر و نماینده زرتشت گشتاسب، را بر همه چیز ا رجح تر می داند.

 

 

نتیجه:

با بررسی تطبیقی دو شخصیت برجسته جهان حماسه، اسفندیار ایرانی و اشیل یونانی می توان نتیجه گرفت: که این تاثیر پذیری اولا اتفاقی وبر اساس یگانه بودن ذهن بشر نمی تواند باشد. بر اساس تحقیقات انجام شده توسط محققان این تاثیر پذیری از فرهنگ یونانی می تواند به دوره اسکندر و آمدن یونانیان به شرق ایران و دوام آنان در شرق به مدت سیصد سال باشد. شرق جایی است که فردوسی در آن زیست کرده و می توان گمان برد با اسطور های یونانی آشنایی داشته، البته بنا بر گفته دکتر بهار این تاثیر پذیری بیشتر در سه روایت مشهود است. که البته در این روایات که یکی از آنها روایت اسفندیار است رنگ و بوی فردوسی را به خود گرفته است. مسئله رویین تنی بین دو شخصت و آسیب پذیری هر دو آنها از طریق عضوی از بدن که حتی حدس زدن آن برای دشمنان ناممکن بوده و نابودی هر دو آنان توسط نیروهای ماورء اطبیعت ، تم  مشترک وقدرتمندی بین هر دو شخصیت می باشد. بنا به اینکه هومر نویسنده ای متعلق به عصر باستان می باشد این فرضیه قدرت بیشتری می یابد که با وجود حضور یونانیان در شرق به مدت سیصد سال این تاثیرات فرهنگی در ایران تقویت شده، واینکه فردوسی از این تاثیرات بینا فرهنگی متاثر شده است.

منابع:

1-شعار، جعفر، 1368، رزم نامه رستم و اسفندیار، انتشارات علمی

2-بهار، مهرداد،1386، از اسطوره تا تاریخ، نشر چشمه

3- مسکوب، شاهرخ، 1356. مقدمه ای بر رستم و اسفندیار، تهران: شرکت سهامی کتاب های جیبی

4- ریاحی، محمد امین، 1382، سرچشمه های فردوسی شناسی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

5-همیلتون، ادیت، 1376. سیری در اساطیر یونان و رم، ترجمهء عبدالحسین شریفیان، تهران، اساطیر

 

 

 

 

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “بررسی تطبیقی دو شخصیت اشیل و اسفندیار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Your custom content goes here. You can add the content for individual product
[vc_row layout="ts-row-wide" el_class="fix-column-no-margin"][vc_column width="1/3"][ts_single_image img_url="https://drp30.com/wp-content/themes/gon/images/product-detail-banner1.png" link="#" style_effect="eff-border-scale" target="_self"][/vc_column][vc_column width="1/3"][ts_single_image img_url="https://drp30.com/wp-content/themes/gon/images/product-detail-banner2.png" link="#" style_effect="eff-border-scale" target="_self"][/vc_column][vc_column width="1/3"][ts_single_image img_url="https://drp30.com/wp-content/themes/gon/images/product-detail-banner3.png" link="#" style_effect="eff-border-scale" target="_self"][/vc_column][/vc_row]
بازگشت به بالا