2,900 تومان

موجود

همراه با هدیه شگفت انگیز

آموزش ورد

اشخاص نمايش:

سه دانشجوي دختر هستند كه به ترتيب نقشهاي زير را ايفا مي كنند:

دانشجوي تئاتر: همسر حاكم – زن.

دانشجوي رياضي: مرد راهزن عاشق – پيرمرد – حاكم دوّم.

دانشجوي ادبيات: حاكم – دختر راهزن – پيرزن – شاعر بزرگ.

«صحنة اوّل»  *

( مكان اتاق پذيرايي يك خانه را نشان مي دهد كه متعلق به سه دانشجوي دختر است. در طي نمايش اين مكان تبديل به قصر حاكم، كنار دروازة يك شهر، كوچه باغ و اتاقي در يك مهمانخانه مي شود. اين اتاق پذيرايي دو ورودي دارد، يكي در سمت راست كه دري شيشه اي است و ديگري در سمت چپ. در ابتداي نمايش يك نور موضعي آبي رنگ داريم كه در آن دختر دانشجوي تئاتر را مي بينيم كه مشغول نوشتن متن نمايشي است و پس از نوشتن آن را به صداي بلند مي خواند)

دختر: صحنه تاريك است و ما بازيگران را مي بينم كه همه پشت به صحنه نشسته اند. با شروع نمايش صداي آه و ناله و فرياد زني به گوش مي رسد. به همراه صداي زن صداي بقيه را مي‌شنويم كه مي گويند: عجله كنيد، زود باشيد، اون احتياج به كمك داره، الان بچه به دنيا مي آيد و … در ميان هياهو صداي خشن مردي نيز شنيده مي شود كه مرتب به ديگران امر و نهي مي كند. هياهو به تدريج اوج مي گيرد و به دنبال آن صداي فرياد زن كه جيغي دردناك مي كشد. صداي گرية بچه كه متولد شده، فرياد شادي اطرافيان و سكوت. نور موضعي وسط صحنه روشن مي شود و يكي از

بازيگران برمي گردد و شروع به روايت داستان مي كند …

(دختر به نوشتن ادامه مي دهد. در اين هنگام دختر دانشجوي ادبيات وارد مي شود و به كنار او مي‌رود)

دانشجوي ادبيات: تموم نشد؟

دانشجوي تئاتر: نه، تازه شروع شده.

 دانشجوي ادبيات: موضوع ات چيه؟

دانشجوي تئاتر: هنوز هيچي، دارم همينجوري مي نويسم ببينم به كجا مي رسم.

دانشجوي ادبيات: حالا چي نوشتي؟

دانشجوي تئاتر: بذار برات بخونم. (توضيح صحنة بالا را برايش مي خواند و ادامه مي دهد) اينجا راوي شروع ميكنه:

سالياني دراز پيش از اين در شهري حاكمي بود كه از نداشتن فرزند رنج مي برد و سبب اين بي‌فرزندي همسر او بود. با آنكه همسر حاكم بارها از وي خواسته بود كه جدا شود اما حاكم به دليل علاقة بيش از حد به وي اين خواهش را اجابت نكرد. پس از مدتي پروردگار نظر لطفش را بر آنها افكند و آن دو صاحب پسري شدند و بسيار از اين حادثه خشنود گشتند.

نور عمومي صحنه روشن مي شود، بازيگران را مي بينيم كه مجلس جشن و سرور حاكم را برپا مي‌كنند و حاكم را مي بينيم كه از شدت خوشحالي و مستي تلوتلو مي خورد و نقش زمين مي‌شود. همسرش به يكي از درباريان فرمان مي دهد كه او را بلند كنند و از آنجا ببرند. نور عمومي خاموش شده و نور موضعي روشن مي شود. راوي ادامه مي دهد: امّا اين خوشي ديري نپائيد چرا كه مدتي پس از به دنيا آمدن پسر حاكم، بلايي به مانند طاعون بر شهر نازل شد و تمامي مردم شهر از آن در رنج و عذاب شدند. حاكم به فكر چاره افتاد اما سودي نبخشيد. چرا كه همة درباريان از علاج آن عاجز ماندند. روزها از پي هم مي گذشتند و اين بليه همچنان نازل بود تا اينكه مردم شهر به ستوه آمدند و شكايت به نزد حاكم بردند …

Your custom content goes here. You can add the content for individual product
بازگشت به بالا